تبليغاتX
سکوت ، عشق ، تنهائی
تراوش های من
 

عصر ما عصر قشنگی نیست!


این قرن مجهول به هیچستانی مبهم و


بی حیات می ماند


که خالی از صدا و نغمه و رنگ و هیاهوست!


این عصر ظلمانی سالهاست که از ذرات روشن


عشق و عاطفه تهی ست...


تمام پنجره های منتظر عاری از گرمی نگاهی شدند


که بر چهره ی عابری خسته تصویر لبخندی بیاویزند


این روزها آدمها در انزوای خود محبوس اند!


و تمام هویت شان ساده,


در ابعاد کوچک خانه ها گم میشود..


عصر ما عصر قشنگی نیست!


ارمغان این دوران چشمهای بی نگاه


و قلبهای سنگی ست


که مدام در خون زمانه تزریق میشوند!


در این هوای غریب هیچکس دیگر


خاطره ها را قاب نمی گیرد


و در دل تمام آیینه های شهر


که بر دیوارها آویخته اند


حسرت دستانی مهربان مانده که


غبار از پیکرشان به نرمی بزدایند


این روزها دیگر تیک تاک


  کهنه ساعت دیواری  هم در گوش


آدمها نوای حزینی دارد!


و در ذهن مشوش هر کس که از راه


می رسد تنها دغدغه, اتلاف بیهوده ی زمان است.


عصر ما عصر قشنگی نیست!


چرا که دیگر کسی از عاشقی


نشانی نمی داند.


اینجا مزد عاشقی شکستن است.


و آنچه همشیشه پیروز ست


افیون خیانت است که بر اندیشه های


هرزه حکم می راند! 


بی شک این فضای مسموم


به ظلمت آلوده است ومیراث این دوران


جز تباهی و تاریکی نیست!


عصر ما عصر قشنگی نیست!


و افسوس بر ما شبزدگان که وارثان این نسل ایم


عصری که در آن بیرحمانه


آفتاب را به تاراج برده اند!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 توسط ح.ا
 

روزی با خود فکر میکردم اگه او را با غریبه ای ببینم

شهر را به اتش میکشم....

ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم

تا ببینم او کجاس....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 توسط ح.ا

نامه ای به یک فاحشه !

 

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من

و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت

اربابان بیرون می زند

 اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد

  تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار»
 
 است !
 
 
مگر هردو از یک تن نیست؟ 
 
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم
 
که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را
 
 شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
 
(( فریدون فرخزاد ))

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 توسط ح.ا
 

خدایا کفر نمی‌گویم

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی  ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته 

 به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر  عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌  ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که

 انسان است  و از احساس سرشار است

دکتر علی شریعتی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 توسط ح.ا
 

دیگر سراغم را از کلاغ بام خانه ام

نگیریدکه حقیقت بودنم را

 به تکه پنیری میفروشد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 توسط ح.ا
    

ابزار رایگان وبلاگ